فردا کنکور دارم ولی بی خیالم کلا
نوشته هامو که میخوندم دیدم سندروم خوب داشتم
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
از همه بدتر اصلا قول ندید .
انگار فقط اومدید همونسلولای نیمه زنده رو هم بکشید برید.
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
امروز روز خوبی بود. با یکی از دوستام رفتم بیرون. ولی جالبتر از همه برام این بود که تمام حرفام با حرفای یه جامعه شناس یکی بود حتی تعریفم از عشق؟
همیشه فکر میکنم اگه رفته بودم جامعه شناس یا حتی روانشناس شده بودم موفق تر نبودم؟
واقعا میخواستم مهندس شم؟
شاید عاشق رشته ی ریاضی بودم ولی این سوالا تو کلم همیشه هست. شاید الانم عاشق رشتم باشم ولی هزارتا ولی برای خودم میارم
شاید اصلا اونارم دوست نداشته باشما ولی حتی دنبال تحقیقم نرفتم به همه ی دوستام توصیه میکنم همه ی آرمان هاتون رو امتحان کنید .
دوستدار همتون آرزو
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
#وداع__با_اسلحهخوب با اجازتون از من به شما نصیحت خنگ نشین که کتاب اسکن بخونید مگه اینکه الان مجبور باشید.
بعدش خوب این کتابه در مورد جنگه ویکم خشکه
اصلا خشن نیست و پایانشم غم انگیزه
خوب و از بس بهم میگن ماه به ماه حساسیت پیدا کردم
ولی خوب از خوندنش راضیم کتاب گیرای بود توصیفاتش از مکان عالی بود دستت درست مستر همینگوی.
خوب اگه یه کتاب در مورد جنگ جهانی میخواید که توصیفش عالی باشه ولی احساساتتون رو داغون نکنه این شما واین وداع با اسلحه ی مستر همینگوی دانلود کنید یا بخرید یا از کتابخونه قرض بگیرید بخونید.
البته نکات آموزنده ای به من یاد داد خصوصا اینکه به مردا اعتماد نکنید هرچقدرم خوب باشن اخرش ذات پلید دارن
وباید بگم من عاشق کشیش شدم گناه نداره؟
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
از یکی خوشس اومده ولی...
برلی نویسنده دعا کنید هر جی درسته همون شه
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
هعی هر کی میتونه کمک کنه با من تماس بگیره
@RazdotR
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
سلام
خب یه مدت نتم قطع بود وتاجای که تونستم تنبلی کردم
خوب از هفته آینده همه ی برنامه ها اجرا میشه سوری
برچسب: سلام,
نویسنده: آروین اسدیپور
سیاه_اینقدر گفتن غیر ممکنه تا دلم چرک شد کشیدم کنار
سفید_چه بد
سیاه_به اومدن درستش کنن نشستن گفتن خوبی، فلانه اینطوری بوده اونطوری بوده
سفید_اینکه خوبه
سیاه_ هنوز زیادی سفیدی برای شنیدن حرفام حداقل خاکستری شو بعد برگرد ادامه اشو بگم
تا قبل از روزی که ببینمش همیشه فکر میکردم کسی که قراره باهاش کامل شم یه مرده( منظورم این نیست که هنوز منتظر شاهزاده سوار بر اسبم نیستم)ولی از روزی که دیدمش فهمیدم نصفه ی خودموپیدا کردم.اولین بار تو سلف دانشکده باهاش حرف زدم تقریبا ازش متنفر بودم یکی از این دختر چادریای تهرانی که خیلیم ادعا داشت ایش.
بعد همون موقع گفت کی میاد بریم پشت بوم بخش اداری دانشکده. خدایی کی از یه دختر چادری همچین انتظاری داره؟؟؟؟؟
من که ولم کنی سرم برای دردسر درد میکنه پاشدم باهاش رفتم. بعد ازاون حتی یادم نمیاد چطوری بهش اعتماد کردم ووابسته شدم. همه چی رو دور تنده.
خوب بالای پشت بوم رفتیم ولی فقط گرم بود وهیچ چیز خاصی
دوستای عزیزم که وبلاگو میخونید، من چشم به راه حداقل یه دونه نظرم . می دونم حداقل دوستای خودم میخونن خوب جای که توی تل نطر بدید همین جا نطر بدید روح منم شاد میکنید
برچسب:
نویسنده: آروین اسدیپور
سفید:بقیه حتما سرشون شلوغه.
سیاه: اره سرشون شلوغه ، البته با آدمای دیگه. فک نکنم دیگه من توش جای داشته باشم. یادته که دفعه پیش چی گفتم برای شنیدن حرفام خاکستری شو.